السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

287

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

يوسف در زندان بود ، جبرئيل بر او نازل شد و به او گفت : خداوند تو و پدرت را با اين فراق آزمايش كرد و خداى متعال تو را از زندان نجات خواهد داد ، حال از خداوند به حقّ محمد ( ص ) و اهل بيت او درخواست كن تا تو را از اين وضع نجات دهد ، آن وقت يوسف گفت : خدايا از تو مىخواهم كه به حقّ محمّد ( ص ) و اهل بيت او مرا از اين وضع نجات دهى و گشايش و فرج مرا نزديك گردانى ، سپس جبرئيل گفت : اى يوسف صدّيق ، تو را بشارت مىدهم كه خداوند تا سه روز ديگر تو را از زندان نجات مىدهد و مصر و اهل آن را تحت فرمان و تسلّط تو قرار مىدهد . در شب همان روز ملك مصر آن رؤيا را ديد و وحشت كرد و ماجرا را با اعوان و انصارش در ميان نهاد ولى هيچ كس تأويل آن را نمىدانست ، تا اينكه آن مردى كه ساقى ملك بود و يوسف در زندان خواب او را به درستى تأويل كرده بود ، به ياد يوسف افتاد و گفت : پادشاه مرا به جانب زندان بفرستد در آنجا مردى دانا و بردبار هست كه وقتى شما بر من و دوستم غضب كرده و ما را حبس نموده بوديد ، با او آشنا شدم و او در زندان خواب من و رفيقم را بدرستى تعبير كرد ، مطابق تعبير او دوستم كشته شد و من از زندان نجات يافتم ، پادشاه به او گفت ، تا به جانب يوسف رود و او را بياورد و پيغام ملك را به او برساند ، وقتى پيغام پادشاه به يوسف رسيد ، يوسف گفت : چگونه به كرامت او اميدوار باشم با اينكه على رغم بىگناهى من سالها مرا به زندان انداخت ؟ وقتى پادشاه اين امر را شنيد ، زنان مصر را خواند و از آنها در بارهء ماجراى يوسف سؤال كرد ، آنها گفتند : منزّه است خدا ، ما هيچ بدى از او نديده‌ايم ، وقتى پادشاه متوجّه ماجراى بىگناهى يوسف و توطئه زنان شد ، قاصدى به زندان فرستاد و او را از زندان آزاد كرد و به نزد خود فرا خواند و خواب خود را براى او بازگو كرد ، وقتى يوسف رأى خود و تأويل آن رؤيا را براى او بيان كرد او از عقل و درايت يوسف متعجّب گشت و گفت : راست گفتى ، حال بگو چگونه مىتوانم در سالهاى قحطى مملكت و مردم خود را حفظ كنم ، يوسف گفت : خداى متعال به من وحى نموده كه تدبير مملكت و قوام آن در اين سالهاى هفت‌گانه به دست من باشد و در هفت سال اوّل هر چه كاشتيم به جز مقدار كمى از آن ، بقيه را در خوشه‌اش انبار كنيم و وقتى سالهاى خشكى فرا رسيد از آنها ارتزاق كنيم . پس پادشاه او را امين دانست و ادارهء امور را به او واگذار كرد ، وقتى سالهاى قحطى